درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
شعر(٢)
داستان(٢)
مصاحبه(۱)
خیانت(۱)
زبانشناسی(۱)
غزل(۱)
دوستی(۱)
عاشقانه(۱)
فرهنگ(۱)
عشق(۱)
آرشیو
آذر ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
دی ۸٥
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
لینک دوستان
محمد حسين بهراميان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

این آخرین ویرایش کرمیلاو داستانی که من نزدیک به 6 سال روش کار کردم.
- سلام میدو من کازا هستم. زنبور سرباز کندوی کنار رود.
- سلام کازا خوبی؟
- ممنونم. من قبلن هم با شما همصحبت شدهام.
- ولی من اصلن یادم نمیآید شاید چون شما زنبورها همه شبیه به هم هستید.
- البته تمام زنبورهای کندو با هم تفاوتهای زیادی دارند و از نظر ما هیچ کدام به هم شباهتی ندارند. شما بیشتر شباهتها را میبینید و ما بیشتر تفاوتها را اما از نظر ما هیچ کدام از پروانهها شبیه هم نیستند و هر کدام از شما نقش مخصوص به خودش را بر روی بال دارد با آنکه بعضی وقتها خیلی به هم شبیه هستید.
- بله شاید همین طور باشد. خب کازا چه خبر؟ چطور شد حالا به یاد من افتادی؟
- من خیلی وقت بود که میخواستم با شما صحبت کنم. یک بار هم آمدم که با میسپار گرم گفتوگوهای مهربانانهتان بودید.
- کی آمدی با هم صحبت کنیم که من یادم نیست.
- یادتان نمیآید؟ اوایل بهار بود که داشتید درباره ازدواج با میسپار صحبت میکردید.
- بله اوایل بهار بود که با هم آشنا شدیم. میدانستی مرا تنها گذاشت و رفت؟
- نه نمیدانستم. اصلن باورم نمیشود شما خیلی با هم صمیمی بودید.
- او فقط به فکر خودش بود با اینکه من به شدت دوستش داشتم اما مرا تنها گذاشت. حتی من رفتم و شفیره ای که پروانهای شبیه میسپار در آن بود را پیدا کردم. کازا میدانی که ما اول کرم هستیم و بعد از اینکه مدتی در شفیره ماندیم پروانه میشویم.
- بله این را میدانم آن پروانه که گفتید شبیه میسپار بود چه شد؟
- کازا میدانی پروانهها وقتی از شفیره بیرون میآیند اصلن یادشان نیست که قبلن کرم بودهاند یا حتی اسمشان چیست.
- این را هم میدانم. اما نگفتید آن پروانه که گفتید شبیه میسپار بود چه شد؟
- من روزی که از شفیره بیرون آمد پیش او بودم تا چشم باز کرد من او را میسپار صدا زدم و با او دوست شدم. اما او فقط شبیه میسپار بود من را هم خیلی دوست داشت. خیلی به من محبت میکرد. ولی من محبتهای او را که دیدم فهمیدم که میسپار قبلی به من دروغ میگفته و من خودم را گول میزدم که فکر میکردم او مرا دوست دارد.
- خب زندگی با میسپار جدید چه شد؟
- هیچ! آن هم به جایی نرسید.
- یعنی او هم تو را تنها گذاشت؟
- نه من نمیتوانستم او را تحمل کنم. او شبیه و هم نام میسپار بود.
- این نام را که خودت روی او گذاشته بودی!؟
- بله اما از او خواستم که برود و مرا تنها بگذارد. من هم دیگر به تنهایی عادت کردهام.
- خیلی ناراحت شدم میدو تو واقعن روزهای سختی گذراندهای.
- کازا تو آمده بودی که با من صحبت کنی اما همه اش من حرف زدم. تو هم حرفهایت را بزن.
- میدو حرفهای من کمی طولانیاست. اما اگر امشب حرف نزنم دیگر هرگز نمیتوانم.
- چرا؟ میخواهی حالا که هر دو خسته هستیم هوا هم تاریک شده است. تو برو من فردا میآیم کنار کندوی شما با هم حرف میزنیم.
- نه من که گفتم اگر امشب من با تو حرف نزنم دیگر هرگز نمیتوانم. راستش را بخواهی من فردا کشته خواهم شد.
- چه میگویی؟ دیوانه شدهای؟ شنیدهام که زنبورها اگر شب به کندو نرسند آنقدر بیراهه میروند که بمیرند. امشب همین جا بمان. حالت خوب نیست.
- حالم خیلی هم خوب است. از همیشه بهترم.
- پس چرا هذیان میگویی؟
- نه هذیان نمیگویم. تو هم کاری به کشته شدن من نداشته باش. برای تو درک کردن این حقیقت دشوار است. بگذار حرفهایم را بزنم و بروم.
- نه اصلن نمیگذارم. تو باید اول تکلیف این حرفهای احمقانه را روشن کنی. باید به من بگویی چطور شدهاست که این حرفها را میزنی. وقتی این فکرها از سرت بیرون رفت همین جا میخوابی و فردا در مورد مشکلاتی که داری صحبت میکنیم و من هم هر کمکی بتوانم میکنم.
- اشتباه میکنی میدو من از تو هیچ کمکی نمیخواهم. حرفهایی است که باید به تو بزنم و بروم اگر هم نگذاری حرفهایم را بزنم میروم و به هر حال فردا کشته خواهم شد.
- تو چقدر راحت در مورد مرگ صحبت میکنی. من فکر میکنم سرت به سنگی چیزی خورده و خل شدهای. اما من قول میدهم اگر بگذاری در مورد کشته شدنت صحبت کنیم حتی اگر من نتوانم تو را قانع کنم تمام صحبتهای تو را بشنوم حتی اگر تا صبح طول بکشد.
- حالا که خودت میخواهی و به خاطر قولی که دادی من برایت میگویم که امروز چه شده و چرا من کشته خواهم شد. همانطور که گفتم من زنبور سرباز هستم. سرباز کندوی ملکه ایلیا که در کنار رودخانه قرار دارد. اواسط بهار ماهیهای قزلآلا برای تخم گذاری از آبهای آزاد به رودخانه میآیند و بر خلاف جریان رود آنقدر شنا میکنند تا به سرچشمه رودخانه یعنی همانجایی که خودشان به دنیا آمدهاند برسند و درآنجا جفتگیری و تخمگذاری کنند.
- کازا عزیزم این چه ربطی به کشته شدن تو دارد؟
- ببین میدو من که گفتم داستان من طولانیاست. بدان که بار سنگینی بر دوش من است. بهخاطر من تحمل کن تا همه چیز را برایت بگویم.
- چشم من دیگر حرف نمیزنم. تو همه چیز را تعریف کن.
- امروز یک خرس قهوهای بزرگ برای خوردن ماهیهایی که در قسمتهای تند رودخانه گیر افتاده بودند به رودخانه آمده بود. او وقتی که تعداد زیادی از ماهیها را خورد و از خوردن ماهیهای قزلآلا کاملا سیر شده بود از کنار کندوی ما رد شد. او کندوی ما را دید. باید این خرس را دیده باشی اسم او "سیونا"ست. و توی یک غار در دامنه کوه زندگی میکند.
- نه ندیدهام ادامه بده ببینم چه میشود؟
- خرسها هیچ چیز را به اندازه عسلی که در کندوی ما و با زحمت فراوان جمع شدهاست دوست ندارند. او حتمن فردا به کندوی ما حمله خواهد کرد. امروز هم اگر از خوردن ماهی سیر نشده بود از کنار کندوی ما عبور نمیکرد و همین امروز کندوی مارا غارت میکرد. من هم زنبور سرباز هستم و فردا باید بینی او را که تنها قسمت بدون موی اوست نیش بزنم و بعد از نیش زدن من کشته خواهم شد.
- کازا میتوانم از تو یک سوال کنم؟
- بپرس.
- تو آنقدر ساده هستی که فکر میکنی نیش تو آن خرس بزرگ را از پای در خواهد آورد.
- من میدانم که او کشته نخواهد شد اما وقتی چند زنبور بینی او را نیش بزنند او درد شدیدی خواهد کشید و خواهد فهمید که کندوی ما یک کندوی زنبورهای عسل وحشی نیست. در کندوی زنبورهای عسل وحشی نه ملکهای هست نه زنبور سربازی. سیونا باید بداند که اینجا یک کندوی ملکهدار است. ملکه به ما آموخته است چگونه با هم زندگی کنیم و چگونه برای هم بمیریم.
- تمام اینها درست اما خودت را جای سیونا بگذار. بگذارید او هم کمی عسل بخورد و برود. تمام عسلها به اندازه جان یکی از شما ارزش نخواهد داشت.
- مسئله فقط عسلهای ما نیست. سیونا اگر تو دهنی نخورد تمام کندوی ما را نابود خواهد کرد.
- چرا این فکر را میکنی او هم احساس دارد وقتی ببیند شما با او کاری ندارید او هم با شما کاری نخواهد داشت.
- تو مگر قصه خرس و جیرجیرک را نشنیده ای؟
- نه
- میدو یک روز سرد پاییزی جیرجیرکی به غار خرسی پناه میبرد. جیرجیرک به خرس میگوید بیا با هم دوست بشویم. خرس میگوید من میخواهم به خواب زمستانی بروم بعد که بیدار شدم درباره دوستی با هم صحبت میکنیم. خرس نمیدانست که عمر جیرجیرک پانزده روز بیشتر نیست. آن وقت تو درباره احساس خرس حرف میزنی؟
- من میگویم اگر او ببیند با او خوشرفتاری میکنید او هم فقط به اندازه نیازش عسل میخورد و میرود.
- میدو این زندگی زالوهاست که از دسترنج دیگران استفاده میکنند. من دو زالو میشناسم که الان لابهلای لجنهای بالای رودخانه زندگی میکنند. یازادان زالوی مادهایست که خودش را به پای یک غاز مهاجر چسبانده بوده و از سرزمینهای شمالی به اینجا آمده است. او در حالی که بدنش از مکیدن خون غاز در حال ترکیدن بوده در لجنهای پایین رودخانه از او جدا میشود. آنجا با زالوی دیگری به نام شیرافان آشنا میشود و او را وادار میکند که از جفت قبلیاش جدا شود تا خون غاز را به او هم بدهد. وقتی خون غاز تمام میشود خودشان را به پای روزیطا میچسبانند. روزیطا همین اسب سفیدیاست که هر روز او را در گلزار میبینی. باید او را بشناسی.
- بله میشناسم.
- وقتی روزیطا برای نوشیدن آب به قسمتهای بالای رودخانه میرود هردوی آنها از بدنش جدا میشوند. در حالی که بدنشان پر از خون روزیطا بود و خوشحال بودند از اینکه از لجنهای پایین رود به لجنهای بالای رود آمدهاند. اما هر روز و به خاطر اینکه روزیطا همهاش بالا و پایین میپریده و نمیگذاشته آنها راحت خونش را بمکند از او به ناسزا و بدی یاد میکنند. من هم این مطالب را از زبان خودشان شنیدهام و هر کس این ناسزاها را از آنها میشنود از آنها متنفر میشود. همین کار را با گانجی شغال گلزار هم کردهاند. اما گانجی چون ماجرای روزیطا را میدانسته جای آنها را پیدا کرده و هر روز لجنهای بالای رودخانه را لگد کوب میکند. سیونا هم مثل همین زالوهاست. او عسلهای ما را خواهد خورد و بعد هم به ما ناسزا خواهد گفت. این کار را جاهای دیگر هم کردهاست. حتی درباره ماهیهای قزلآلا هم بدیهای زیادی میگفت.
- کازا تو چه طور این همه ماجرا را میدانی؟
- ملکه ایلیا به ما آموختهاست به طبیعت اطرافمان با دقت بنگریم و به آنچه میبینیم فکر کنیم.
- خوب حالا یک خواهش از تو دارم. کازا تو زنبور خوب و مهربانی هستی. میتوانی به خیلیها کمک کنی. به زنبورهای کندویتان، به همهی آنها که در این گلزار زندگی میکنند. تو فردا خودت را از ماجرای نیش زدن کنار بکش. بگذار زنبورهای سرباز دیگر اینکار را انجام دهند.
- نه من نمیتوانم. این کار کار بزرگترین زنبورهای سرباز است. نباید کاری کنم که سربازان جوان به درستی کاری که میکنیم شک کنند. از اینها گذشته من تحمل شرم کنار کشیدن از این کار بزرگ را ندارم. حتی اگر خودم را هم کنار بکشم، شرم و حیای من به من اجازه نخواهد داد از شرینی عسلهای کندو استفاده کنم و شیرینی تمام عسلهایی که خوردهام نیز به کامم تلخ خواهدشد و من مرگی تلخ را تجربه خواهم کرد با افسوس و شرمندگی. کرمیلاو عزیزم! ببخشید میدوی عزیزم بگذار از این ماجرا بگذریم. و من اصل صحبتهایم را شروع کنم. کمکم هوا رو به روشن شدن است و من وقت زیادی ندارم. من امشب را باید با عزیزانم میگذراندم اما صحبت با تو آنقدر برایم مهم بوده که به اینجا آمدهام. خواهش میکنم بگذار حرفهایم را بزنم و بروم.
- کازا حالا که اینطور است من تو را اذیت نمیکنم. من سراپا گوش خواهم بود تا حرفهای تو را بشنوم.
- میدو من برای اینکه بتوانم به بهترین وجه ماجرا را برای تو تعریف کنم بارها و بارها آن را با خود مرور کردهام. امیدوارم بتوانم تمام مطالب را به زیبایی کامل برایت بگویم:
رزهای قرمز در سایه سار شاتوتها چشم انداز مهربانی و زیبایی را ساخته بودند.
کرمیلاو بر شاخسار شاتوتها برگهای تازه را میجوید. از شاخهای به شاخه دیگر میخزید.
او فکر میکرد از روزهای اولی که به دنیا آمدهبود به دنبال چیزی میگشت که نمیدانست چیست.
او فکر میکرد شاید گمشـدهاش برگ سبز بزرگـی بود که هرچـه از آن میخورد سیر نمیشد و طعم آن را هیچ کدام از برگهای شاخههای شاتوت نداشتند.
او خیلی دلش میگرفت.
بعضی وقتها به خاطر گمشدهای که نمیدانست چیست.
بعضی وقتها به خاطر رزهای قرمز که منظرهای زیبا در جایی دور از دسترس کرمیلاو ساخته بودند. منظرهای زیباتر از شاخسار شاتوتها.
و بعضی وقتها به خاطر باد که آنقدر برگها را تکان میداد که کرمیلاو نمیتوانست روی آنها برود و آنها را بجود.
کرمیلاو یک روز پروانه زیبایی را دید که روی گلهای رز قرمز نشسته بود.
زیبایی بالهایش آنقدر بود که تمام زیبایی باغ به آن نمیرسید.
بال زدنش آنقدر زیبا و موزون بود که مثل رقصیدن بود.
کرمیلاو دلش میخواست حتی برای یک لحظه هم که شده او را از نزدیک ببیند و با او حرف بزند.
او هنگامی که برگها را میجوید از میان آنها شکلهای جالبی میساخت تا نظر پروانه را به خودش جلب کند.
بعضی وقتها شکل یک قلب و بعضی وقتها شکل یک پروانه.
اما پروانه حتی نگاهش به سمت شاتوتها نمیچرخید. او تمام توجهش به رزهای قرمز بود.
کرمیلاو دلش میخواست تمام رزهای قرمز خشک بشوند تا شاید پروانه به سمت شاتوتها نگاه کند و شکلهایی که او ساختهاست را ببیند.
یک روز اتفاق بزرگی افتاد.
باد تندی شروع به وزیدن کرد.
باد همه چیز را به هوا میبرد.
گل برگ رزهای قرمز را پریشان میکرد.
کرمیلاو ناگهان با بهت و حیرت پروانه را دید که به سمت او بالبال میزد و سعی داشت خودش را از دست باد نجات بدهد.
او با تلاش زیاد یکی از برگهای شاتوت را گرفت. کرمیلاو خودش را به نزدیکی او رساند.
اما نمیتوانست حرفی بزند. حال خودش را نمیفهمید.
او مدتها منتظر آمدن پروانه بود اما حالا که او آمدهبود نمیتوانست چیزی بگوید. زبانش بند آمدهبود.
به هر زحمتی که بود سلام کرد و اسمش را پرسید.
پروانه بال کوچکی زد نفس عمیقی کشید و با یک لبخند زیبا گفت:
سلام من سیرا هستم.
کرمیلاو با لکنت خودش را معرفی کرد و پرسید سیرا به چه معنایی است؟
پروانه با شوق بسیار گفت:
از آشنایی با شما خوشبختم آقای کرمیلاو.
راستش را بخواهید اسم سیرا را به این خاطر روی من گذاشتهاند که روی بال من نقشیاست از پرندهای افسانهای به نام سیرا. سیرا بانوی زیبایی و مهربانی پرندههاست. سیرا وقتی دلش برای پرندهنر میسوزد با او ازدواج میکند اما تا همیشه با او میماند و تا زمان مرگ از لانهای که او برایش ساخته بیرون نمیرود. حتی اگر جفت او به لانه باز نگردد.
میدانید آقای کرمیلاو؛ سیرا آوازه خوان عشق است و من از این که نقشی این چنین از این پرنده عاشق بر بال دارم خوشحالم.
کرمیلاو کمی جلو آمد و با جرات بیشتری گفت:
سیرا تو واقعاً زیبا هستی. تمام زیباییها در وجود تو جمع شدهاند.
من مدتهاست که از بالای این شاخسار به تماشای زیباییهای تو مشغولم. من فکر میکنم تو همانچیزی هستی که من تمام عمر به دنبالش میگشتم.
من عاشق شدهام سیرا.
بالهایت را که در باغ باز میکنی همهچیز زیباتر میشود. من فکر میکنم خورشید صبحها به شوق دیدار تو طلوع میکند. سیرای عزیزم، دوستت دارم و همه چیز را به خاطر تو میخواهم.
سیرا که عرق شرم بر گونههایش جاری شدهبود گفت:
خیلی ممنون آقای کرمیلاو. شما خیلی به من لطف دارید.
خدا کند من قابل این همه محبت شما باشم.
کرمیلاو میان حرف سیرا پرید و گفت:
سیرای عزیزم، حالا که من اینقدر تو را دوست دارم با من صمیمانه صحبت کن.
کلماتی مثل (شما) و (آقای) صمیمیت را از بین میبرند.
سیرا با لبخند شیرینی به کرمیلاو نگاه کرد و گفت:
چشم کرمیلاو. تو مرا غافلگیر کردی. نمیدانم حالا باید چه بگویم. باید بروم کمی بال بزنم، کمی شهد بخورم و کمی فکر کنم.
کرمیلاو با ناراحتی گفت: اما من نمیتوانم بدون تو بمانم.
سیرا با تعجب پرسید: تو پیشاز اینکه من به این بالا بیایم چطور زندگی میکردی؟ حالا هم همانطور باش. مطمئن باش من خیلی زود بر میگردم.
سیرا پرید و رفت روی رزهای قرمز نشست. خیلی فکر کرد. دلش برای کرمیلاو میسوخت. کرمیلاو خیلی تنها بود. خیلی تند شهد رز قرمز را نوشید و به سمت کرمیلاو پرواز کرد.
کرمیلاو به پیشواز سیرا آمد و دستهای او را به گرمی فشرد. با صدای لرزانی گفت:
سیرا! ای ملکهی لحظههای عاشقانهی من. من تو را بیشتر از تمام شاتوتها دوست دارم. و بیشمار تر از ستارهها.
سیرای عزیزم. من دلم نمیخواهد تو روی رزهای قرمز بنشینی. رزهای قرمز فکر میکنند زیباترین موجودات هستند. غرور آنها فضای باغ را حزنآلود کردهاست. سیرای مهربان من رزهای قرمز نشانههای خودپسندی و خودخواهی هستند.
وای کرمیلاو تو چطور دلت میآید درباره رزهای قرمز این طور صحبت کنی.
رزهای قرمز نشانههای عشقند. و در این باغ جز رزهای قرمز و گلهای زرد گل دیگری وجود ندارد.
شهد گلهای قرمز شیرینی زندگی من هستند. گل های زرد نشانههای نفرتند. من شهد آنها را دوستندارم.
سیرای عزیزم. این نشانهها همه قردادهایی است که دیگران گذاشتهاند. من عاشق زیباییهای وجود تو شدهام. رزهای قرمز در عشق ما جایی ندارند. اگر تو از شهد گلهای زرد بنوشی آنها نشانههای عشق ما خواهندبود.
کرمیلاو حالا که تو اینطور دوستداری من هم بعد از این از شهد گلهای زرد خواهم نوشید و رزهای قرمز را به فراموشی خواهمسپرد. نزدیک غروب است من باید بروم کمی شهد بنوشم. فردا بعد از طلوع آفتاب به دیدن تو خواهم آمد.
سیرا برای نوشیدن کمی شهد به سمت یکی از گلهای زرد پرواز کرد.
کرمیلاو از فراز شاتوت به تماشای سیرا نشسته بود. سیرا با زحمت زیاد توانست کمی از شهد گلهای زرد را بنوشد.
زنبور زردی که از آن حوالی میگذشت با تعجب به سمت گل زرد آمد و گفت:
سلام خانم سیرا. اینجا چه میکنید؟چرا شهد رزهای قرمز را نمینوشید؟
ما مدتهاست به خاطـر علاقـهای که شمـا به رزهای قرمـز داریـد از شهـد آنها نمینوشیم.
همه زنبورها به شما احترام میگذارند. حالا نمیدانم چطور شده که شما به سراغ گلهای زرد آمدهاید.
سیرا با حالتی از شرم و حیا گفت:
آقای زنبور راستش را بخواهید کرمیلاو عاشق من شدهاست. او رزهای قرمز را دوست ندارد و از من خواسته از شهد گلهای زرد بنوشم.
زنبور قاه قاه خندید و گفت او عاشق شده یا شما که اینطور فداکاری میکنید.
کم کم سیرا هم خنده اش گرفت.
زنبور با خنده گفت: چقدر جالب. شما خیلی فداکار هستید خانم سیرا برایتان آرزوی موفقیت میکنم.
کرمیلاو همچـنان به تماشای سیرا مشغول بود و آفتاب که کم کـم به میهـمانی شاتوتهای آن طرف کوه میرفت.
کرمیلاو ناگهان با وحشت چشمهایش را گشود و دید که صبح شده است و باد تندی میوزد.
کمی چشمهایش را به هم زد وقتی مطمئن شد همه چیز خواب بوده است نفس راحتی کشید.
او خواب دیده بود سیرا با زنبور به سرزمین دیگری رفته است.
آفتاب تا جایی بالا آمده بود که سایه ی شاتوتها از روی رزهای قرمز کنار رفته بود اما از سیرا خبری نبود. کرمیلاو کلافه شده بود. باد تند پاییزی حتی برای یک لحظه هم قطع نمیشد. کرمیلاو نه میتوانست برگها را بجود نه سیرا بود که با او حرف بزند. کرمیلاو از آن دورها سیرا را دید که دارد از دست باد پاییزی به این بوته و آن بوته میخورد. او سعی داشت خودش را به کرمیلاو برساند. کرمیلاو خیلی دلش شور میزد.
باد سیرا را محکم به شاخه رزهای قرمز میکوبید. کرمیلاو به خودش قول داد که اگر سیرا سالم به آنجا برسد کاری کند که هیچ وقت دیگری سیرا دچار سختی و ناراحتی نشود.
باد کمی آرام تر شد و سیرا با هر زحمتی که بود خودش را به فراز شاتوتها رساند. کرمیلاو با خوشحالی بسیار به پیشواز سیرا رفت و او را به آغوش کشید.
کرمیلاو با صدای گرفته گفت: سیرای عزیزم ای بانوی لحظههای آرامش من.
ببین تیغ رزهای قرمز با بالهایت چه کردهاند. رزهای قرمز حسدشان را در خشونت باد آمیختهاند تا تو را این چنین به درد بکشند. سیرای مهربان من! باد سفیر درد و گرسنگی است. من خیلی خوشحالم که بال ندارم و باد نمیتواند مرا به بازی بگیرد.
سیرا گفت: نه کرمیلاو عزیزم. میدانم خیلی ناراحت شدهای که این طور میگویی.
من از دست باد و رزهای قرمز ناراحت نیستم. اگر باد نبود ابرهای بارانآور به سرزمین ما نمیآمدند. من خودم را مدیون باد میدانم. به خاطر خیلی چیزها. به خاطر عطر گلهای خوشبویی که از آن سوی رود میآورد. باد حتی یکبار گلبرگی از یک گل مریم برای من آورد. زنبورها میگویند گلهای مریم خیلی خوشبو هستند. من خیلی دلم میخواهد به گلزار آنطرف رود برویم و شهد گلهای مریم را بنوشیم. کرمیلاو عزیزم! کم کم زمستان دارد از راه میرسد. تو باید شروع به تنیدن شفیره کنی.
اگر مدتی کوتاه در شفیره بمانی میتوانی مثل من بال در بیاوری و به گلزار آن طرف رود برویم. به سرزمین گلهای مریم. به سرزمین گلهای رز صورتی کوچک. کرمیلاو رزهای صورتی کوچک خیلی خوشبو و شیرین هستند. یک بار یکی از زنبورها برای من یک قطره از گلاب آنها را آورد.
کرمیلاو سرش را از روی بالهای زخمی سیرا برداشت و گفت: سیرا تو چقدر ساده هستی. من حتی اگر بمیرم حاضر نیستم بال در بیاورم و خودم را به دست بادهای طغیانگر بسپارم. تو حالا خسته هستی کمی بخواب بعد که بیدار شدی بیشتر صحبت میکنیم.
سیرا خسته و نالان گفت: بله من خیلی خسته و گرسنه هستم. از دیروز ظهر نتوانسته ام شهد بخورم.
کرمیلاو گفت ببین سیرای عزیزم من از اعماق وجودم عاشقت هستم. تو سعی کن بال زدن را کنار بگذاری و مثل من فقط روی شاخهها راه بروی و از برگ شاتوتها بجوی.
سیرا در حالی که داشت از خستگی و گرسنگی به خواب میرفت به کرمیلاو گفت : کرمیلاو تو از آغاز دوستیمان تلاش زیادی برای اثبات علاقهات به من نکردهای و همیشه میخواهی من آنطور که تو دوستداری باشم.
حالا من هم تو را دوستدارم و دلم میخواهد همان جوری باشم که تو میخواهی. ولی تو هم تلاش کن که عشقت را به اثبات برسانی.
سیرا این را گفت و به خواب رفت.
کرمیلاو کمی فکر کرد که چطور به سیرا عشق خودش را ثابت کند. از طرفی گرسنگی هم به او فشار میآورد. فکر کرد برود باز هم با جویدن یک قلب را از توی برگی در بیاورد. اما به این نتیجه رسید که کلمات بهتر از شکلها میتوانند پیامها را منتقل کنند.
I love you.
این جملهای بود که کرمیلاو تصمیم داشت روی برگ تازهای که مقابل چشمان سیرا قرارداشت بنویسد. او خودش را به برگ رساند و به خاطر گرسنگی زیاد سریع شروع به جویدن کرد وقتی که I love را نوشت متوجه شد که برگ تمام شده است و جایی برای کلمه You نماندهاست.
در همین حال زنبور که داشت دنبال سیرا میگشت نوشته را دید و به سمت کرمیلاو آمد و گفت:
سلام آقای کرمیلاو. من دیروز از خانم سیرا ماجرای عشق شما را شنیدهام. حالا چرا اینقدر ناراحتید.
کرمیلاو گفت: سلام آقای زنبور. من میخواستم برای سیرا جمله ای عاشقانه بنویسم اما جای کلمهی You روی برگ نشد و نمیدانم چکار کنم.
زنبور کمی فکر کرد و گفت آقای کرمیلاو من دیدهام که بعضی جاها به جای You فقط مینویسند U سعی کنید تنها همین یک حرف را توی برگ جا بدهید.
کرمیلاو هر چه تلاش کرد نتوانست این کار را بکند ناگهان فکر جالبی به سرش زد. و به سمت ساقهی برگ رفت و خودش را شبیه U از شاخه آویزان کرد و به زنبور گفت حالا خوب شد؟
زنبور گفت خیلی قشنگ است فقط خدا کند سیرا منظور تو را بفهمد و فکر نکند تو خودت را دوست داری. چون میشود فکر کرد تو نوشته ای:
I love Kermilove.
کرمیلاو از حرف زنبور عصبانی شد و گفت: آقای زنبور نمیخواهم وقتی سیرا بیدار شد تو اینجا باشی. لطفاً خیلی زود از اینجا برو. زنبور گفت من میروم اما میدانم که خانم سیرا از دیروز هیچ شهدی ننوشیده است. من کمی شهد آوردهام، لطفاً وقتی بیدار شد آن را به خانم سیرا بدهید.
سیرا لحظاتی بعد با صدای کرمیلاو که جمله عاشقانهاش را با آواز بلند میخواند بیدار شد. وقتی مطمئن شد که دیگر خواب نیست به سمت کرمیلاو رفت و او را از شاخه بالا آورد و در آغوش کشید.
سیرا گفت: آه کرمیلاو چقدر تو با محبت هستی. کرمیلاو عزیزم به هر حال پائیز در راه است و من هم دیگر نمیتوانم دوری تو را تحمل کنم. بیا و شفیره بستن را شروع کن. پائیز فصل عریانی شاتوتهاست تا چند وقت دیگر هیچ برگی بر شاخه شاتوتها نمیماند. تو گرسنگی را تاب نخواهی آورد. من دیگر نمیتوانم بدون تو زندگی کنم کرمیلاو. اما یادت باشد که اگر خواستی شفیره بستن را شروع کنی اول ماجرای من و خودت را برای کسی تعریف کن. کسی که به او اعتماد داری. از او بخواه که روزی که از شفیره بیرون میآیی تمام ماجرای بین من و تو را برای تو تعریف کند. من شرم دارم که بیایم و به تو بگویم که تو عاشق من بودهای. تو آن روز همه چیز را فراموش کردهای و ممکن است اگر من بیایم و این ماجرا را برایت بگویم فکر کنی دروغ میگویم.
کرمیلاو که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، دستهای سیرا را بوسید و شهدی را که زنبور آورده بود به سیرا داد و گفت:
سیرا ما تا همیشه با هم خواهیم بود و بر فراز همین شاتوت زندگی خواهیم کرد اما من نمیتوانم خودم را در فضای بستهی شفیره زندانی کنم. آنجا چشمهای من به روی زیباییهای تو بسته خواهدبود. سیرای عزیزم من میترسم. میترسم زنبورها تو را از من بگیرند. میترسم تو به سراغ شهد رزهای قرمز بروی. مطمئن باش هرگز تو را فراموش نخواهم کرد. به این چیزها هم فکر نکن.
سیرا گفت: عزیزم بعد از این هیچکس نمیتواند جای تو را برای من بگیرد. هرطور تو راحت باشی. من حتی اگر تمام برگهای شاتوتها بریزند برای تو برگ نارنجهای نارنجستانی که در دامنة کوه قرار دارد را خواهم آورد. شاید وقتی سرما شروع شود تو هم تصمیم بگیری شفیرهات را ببندی.
روزها گذشت و تمام برگهای شاتوتها زرد شدند. باد هیچ برگی روی شاتوتها نگذاشته بود. سیرا برگ نارنجهای نارنجستان را تکهتکه میکرد و برای کرمیلاو میآورد.
یک روز اتفاق بزرگی افتاد
باد تُندی شروع به وزیدن کرد
باد همهچیز را به هوا میبرد
بوتههای رزهای قرمز که دیگر نه گل داشتند ونه برگ از باد و سرما میلرزیدند. کرمیلاو دیگر تحمل سرما را نداشت. تحمل گرسنگی را نداشت. سیرا دیر کرده بود. کرمیلاو تصمیم گرفت به حرف سیرا گوش کند. شروع به تنیدن شفیره کرد. رشتههای شفیره را محکم به شاخههای شاتوت میپیچید. باد تند شده بود.
زنبور به سمت کرمیلاو آمد. احوال سیرا را پرسید.
کرمیلاو گفت: نمیدانم کجا رفتهاست. او مرا با سرما و گرسنگی تنها گذاشتهاست. من مجبورم شفیره بستن را شروع کنم. راستی آقای زنبور من از شما خواهشی دارم. سیرا میگفت من وقتی از شفیره بیرون بیایم همه چیز را فراموش خواهمکرد. من خودم اینطور فکر نمیکنم.
زنبور گفت: خانم سیرا راست گفتهاست. تو همه چیز را فراموش خواهیکرد. حتی اینکه زمانی کرم بودهای.
کرمیلاو با نگرانی گفت: پس تو باید کاری کنی. بنشین تا من ماجرای خودم و سیرا را مو به مو برایت تعریف کنم. روزی که از شفیره بیرون آمدم بیا و همه چیز را برایم بازگو کن.
زنبور گفت: من حتما این کار را خواهم کرد.
کرمیلاو تمام ماجرای خودش را برای زنبور تعریف کرد.
رفتهرفته شفیرهی کرمیلاو کامل شد.
روزها و هفتهها گذشت.
صدای پای بهار از لابلای شاخة شاتوتها شنیده میشد.
زنبور منتظر شکافته شدن شفیره کرمیلاو بود. یک روز که زنبور برای نوشیدن شهد بهار نارنجها به نارنجستان رفته بود با بهت و حیرت یکی از بالهای سیرا را در میان تارهای عنکبوت دید. گیج شده بود. نمیدانست چه کار کند. بر روی برگی نزدیک تار عنکبوت نشست. عنکبوت سیاه پادرازی را دید که بچه های زیادی به او چسبیده بودند. با بغض و فریاد از او پرسید: شما نمیدانید بر سر پروانهای که بالش روی تار شماست چه آمده؟
عنکبوت گفت: نمیدانم. احتمالا رازانی اورا شکارکرده و بالش را برای جلب نظر من نگهداشتهاست.
زنبور پرسید: او کیست؟ حالا کجاست؟
عنکبوت گفت: او جفت من بود.
زنبور پرسید: حالا کجاست؟ من باید بدانم بر سر این پروانه چه آمدهاست.
عنکبوت گفت: مگر بچههایم را نمیبینی؟
زنبور گفت: میبینم اما من با جفت شما کار دارم. میخواهم از او بپرسم بر سر سیرا چهآمده است؟
عنکبوت گفت: باور کن من نمیدانم. جفت من هم بعد از بدنیا آمدن فرزندانم توسط بچهها خورده شدهاست. مگر تو از زندگی عنکبوتها چیزی نمیدانی؟
زنبور بدون آنکه جوابی بدهد از آنجا دور شد.
چند روز بعد پیلة کرمیلاو هم شکافته شد و پروانهای با رنگ مشکی و لکههای زرد سر از شفیره درآورد. کرمیلاو کمکم بالزدن را شروع کرد.
زنبور نمیدانست چهکار کند. میترسید به کرمیلاو ماجرا را بگوید. اما بالاخره تصمیم گرفت همه چیز را به او بگوید.
به سراغ کرمیلاو رفت. ولی او را با پروانه دیگری به نام میسپار گرم گفتگوهای مهربانانه و عاشقانه دید.
- خب چه شد کازا چرا ساکت شدی؟ بگو ببینم آخر چه بر سر سیرا آمد. این ماجرا چه ربطی به من دارد. چرا اسرار داشتی من این ماجرا را بشنوم و بعد کشته شوی. ترسی عمیق وجود مرا فرا گرفته است.
- ببین صدای پای خرس را میشنوی؟ سیونا آمده تا به کندوی ما حمله کند. من باید بروم.
فقط.... فقط.... تو یک چیز را بدان. آه.......... عزیز من تو میدو نیستی. تو کرمیلاو هستی.
- صبر کن چگونه میتوانی من را در این لحظات تنها بگذاری. بگو که دروغ گفتهای. بگو تمام اینها واقعیت نداشتهاست.
- من دروغ نگفتهام. بدرود کرمیلاو. بدرود......... بدرود.
...
نشریه فروغ در شماره جدیدش مصاحبه ای بامن انجام داده که زحمت اون مصاحبه رو دوست عزیزم پژمان طرفه نژاد انجام داده با عنوان
شعر، واژه، زبانشناسی: زبانِ زایا و شاعر توانا
که به بهانه شعر ارست( یک قلب خسته از ضربان ایستاده است )من انجام شده
منتظر نظرات شما هستم
...تقدیم به عبدالحمید رحمانیان عزیز:
عشق اتفاق افتاد. آدم اتفاق افتاد.
یک ناگهان این هر دو با هم اتفاق افتاد
کم کم رسید آدم به آنجایی که ابراهیم
قربانی اش را برد و زمزم اتفاق افتاد
میخواستم مثل خدا باشم زلال و پاک
آغوش من وا بود و مریم اتفاق افتاد
عاشق شدن رسم قشنگی داشت تا شیطان
در وهم نفرینهای مبهم اتفاق افتاد
شیطان شبی شاید به شوق گندمی سیبی
آدم فریبی های کم کم اتفاق افتاد.
آنقدر آدم پست شد که در طلوعی تلخ
تیغی برآمد ابن ملجم اتفاق افتاد
یا چند روز بعد مثل ظهر عاشورا
ده روزگیهای محرم اتفاق افتاد
اما چرا وقتی نبودم بی حضور من
عشق اتفاق افتاد. آدم اتفاق افتاد.
...از همه دوستانی که محبت کردن و لینک سایت منو تو وبلاگشون گذاشتن معذرت میخوام چون سایت من به آدرس زیر تغییر کرده:
لبته وبلاگ من هم تحت سایت بالا به نمایش گذاشته شده.
شاید تونستید عکس خودتونو تو سایت من ببینید.
...امروز عاشوراست.
عاشورا راز ماندگاری خلقت است. آنگاه که حسین(ع) برخاست که برود. که هیچ چیز به اندازه این رفتن بزرگ نمیتوانست خلقت را به تفکر در تمام آنچه باور نداشت وادارد.
به جای بر سر زدنهای بیپشتوانهی بعضیها تاسوعا و عاشورایم را مشغول اتمام آخرین نسخه از داستان کرمیلاو کردم.
فراز هایی از آن را با من همراه باش.
- سلام میدو من کازا هستم. زنبور سرباز کندوی کنار رود. - سلام کازا خوبی؟ - ممنونم. من قبلن هم با شما همصحبت شده ام. - ولی من اصلن یادم نمیآید شاید چون شما زنبورها همه شبیه به هم هستید. - البته زنبورهای کندو با هم تفاوتهای زیادی دارند و از نظر ما هیچ کدام به هم شباهتی ندارند. شما فقط شباهتها را میبینید و ما فقط تفاوتها را اما از نظر ما هیچ کدام از پروانهها شبیه هم نیستند و هر کدام از شما نقش مخصوص به خودش را بر روی بال دارد. البته بعضی وقتها خیلی به هم شبیه هستید. - بله شاید همین طور باشد. خب کازا چه خبر؟ چطور شد حالا به یاد من افتادی؟ - من خیلی وقت بود که میخواستم با شما صحبت کنم. یک بار هم آمدم که با میسپار گرم گفتوگوهای مهربانانهتان بودید. - کی آمدی با هم صحبت کنیم که من یادم نیست. - یادتان نمیآید؟ اوایل بهار بود که داشتید درباره ازدواج با میسپار صحبت میکردید. - بله اوایل بهار بود که با هم آشنا شدیم. میدانستی مرا تنها گذاشت و رفت؟ - نه نمیدانستم. اصلن باورم نمیشود شما خیلی با هم صمیمی بودید. - او فقط به فکر خودش بود با اینکه من به شدت دوستش داشتم اما مرا تنها گذاشت. حتی من رفتم و شفیره ای که پروانهای شبیه میسپار در آن بود را پیدا کردم. کازا میدانی که ما اول کرم هستیم و بعد از اینکه مدتی در شفیره ماندیم پروانه میشویم. - بله این را میدانم آن پروانه که گفتید شبیه میسپار بود چه شد؟ - کازا میدانی پروانهها وقتی از شفیره بیرون میآیند اصلن یادشان نیست که قبلن کرم بودهاند یا حتی اسمشان چیست. - این را هم میدانم. اما نگفتید آن پروانه که گفتید شبیه میسپار بود چه شد؟ - من روزی که از شفیره بیرون آمد پیش او بودم تا چشم باز کرد من او را میسپار صدا زدم و با او دوست شدم. اما او فقط شبیه میسپار بود من را هم خیلی دوست داشت. خیلی به من محبت میکرد. ولی من محبتهای او را که دیدم فهمیدم که میسپار قبلی به من دروغ میگفته و من خودم را گول میزدم که فکر میکردم او مرا دوست دارد. - خب زندگی با میسپار جدید چه شد؟ - هیچ! آن هم به جایی نرسید. - یعنی او هم تو را تنها گذاشت؟ - نه من نمیتوانستم او را تحمل کنم. او شبیه و هم نام میسپار بود. - این نام را که خودت روی او گذاشته بودی!؟ - بله اما از او خواستم که برود و مرا تنها بگذارد. من هم دیگر به تنهایی عادت کردهام. - خیلی ناراحت شدم میدو تو واقعن روزهای سختی گذراندهای. - کازا تو آمده بودی که با من صحبت کنی اما همه اش من حرف زدم. تو هم حرف هایت را بزن.
...............................
...
دوستت دارم از تو می گذرم
می روم کنت قهوه ای بخرم
که کلاغ از سر درختی پ-
رید و ردی گذاشت روی سرم
شاید اصلن تو دایناسور هستی
که من این قدر خم شده کمرم
تا همان که یقین کنم تنهام
که بفهمم چقدر در به درم
نه به این سادگی نخواهد بود
باید از آخر جهان بپرم
...
بعد از سالها از ايجاد سايت امروز حوصله داشتم غزل بونه (زال و بور) را براي دوستان بنويسم:
تو سَرُ زلفتِ آب و شونه كِردي زال و بور
تو خرابِي دل خونُم خونه كردي زال و بور
رودخونِي خشك چيشامِ بو زمسّون غمِت
زدي سررفته ترين رودخونه كِردي زال و بور
دلِ بِرشيدمِ سي كن تو تنور هوست
كه بودوني چه خميري چونه كردي زال و بور
بس كه تيپاش زدي و خونه به خونش كردي
دلم سنگ سرِ شيش خونه كِردي زال و بور
مَتَلَك نَندو نه تو ماري و نه من پودونم
اگه نه چِر تو سينِي من لونه كِردي زال و بور؟
روتِه برگردون و اشكامِ نيگا كن پس رات
تو بيبيني جه اناري دونه كردي زال و بور
تو خودت خواسّي ديوال باشه ميون من و تو
ديگه چر خواسّ خدا رِ بونه كِردي زال و بور؟
...۱
دلم گرفته که امشب ستاره بشمارم
به آخرش نرسم هی دوباره بشمارم
ستاره می میرد یک رهایی آرام
اگر به نام تو این را اشاره بشمارم
تو خواستی همه ی شهر باخبر بشوند
و من حضور تو را استعاره بشمارم
اذان اذان به خودم ناگزیرتر بشوم
صلیب دست بگیرم مناره بشمارم
غزل بخندم و اندوه مثنوی بکشم
سپید پاره کنم چارپاره بشمارم
نیامدم که بخندم به روزهای قشنگ
که قسط بشمارم. که: اجاره بشمارم
رفیق دشنه به دست است شانه ام را نه
دلی که بی تو شده پاره پاره بشمارم
۲
دروغگو که نباشی نمی شود باشی
تو هم شبیه منی آمدی که بد باشی
مرا به این شب بی سرنوشت بفروشی
فرشته ای به هیاهوی دیو و دد باشی
تو میتوانی در دوربین یک عکاس
تو میتوانی یک داغ مستند باشی
گناه کهنه ی حوا نباش سیب نخور
که در زمین یک محکوم تا ابد باشی
چرا تو باید یک آشنای دشنه به دست
که پشت کوچه به من زخم کینه زد باشی
خدا کند تو خودت را مرا که نه اصلا
نجات دادن یک مرده را بلد باشی
salam ke amade bashi be havaye baharnaranjhaye sarmazadeh.
ke deltange hich kas nabashi.
hata aseman ke zamin ra pir mikonad har rooz.
ke az jadeha forsate obbor ra begirand.
va az man tamame arezoohaye door ra.
va parvaz ra ke joz faraze boote zar haye alvand ra nemishenasand.
anja ke mesle ghesehaye ghadimi
az aseman oghab mibarad va az zamin aghrab.
anja hame chiz ba ab tamam mishavad.
ta baran anghadr havayee beshavad ke zamin ra pir konad.
mesle pedarbozorg ke barfe neshaste bar sarash ab shod.
ke mord.
pedarbozorg ba ab tamam shod
shayad roozi bootezarhaye damaneye alvand
mabare gamhash bood
ke az jostejooye aghrabha va oghabha sir shode bood
delam baraye paridan tang ast
va arezoohaye door o derazam ra
be pishvaze chashmhaye to miferestam.
...
سلام
که دلتنگی هیچ جای دنیا را
خالی نمیکند
جاده ها را که از زیر چرخهام
به سمت کجا می لغزیدند
دلم برای خودم می سوخت
و چشمهام را برق برفهای نخراشیده
نه فاجعه ای که عمق دره های متواتر را
حیثیت من را
پلیس های راه و راه های پلیس
به باد
نه
به گولاک های دی می بندند
زنجیر
سهم من است
حتی آزادراه که چرخ های مرا می لغزد
رويم سياه سيلي تقدير است
ديگر براي مرد شدن دير است
شيراز ۱۳۷۳
دستهات كه جاري بشود
از پايين
خدا
چكه چكه
تكيده ميشود
از لابه لاي هرچه ستاره
و من نميتوانم
شايد شوق تماشا را
از دست فرصت هاي كوتاه بيندازم
از بالا
همه چيز سنگينتر ميشود
...
باران كه آمد پاي چشمان سياه تو
شد رود ممتد پاي چشمان سياه تو
اندوه چندين ساله ي يك بغض سرگردان
آمد بيفتد پاي چشمان سياه تو
اصلا چرا هر كس بيايد غصه هايش را
بايد بپاشد پاي چشمان سياه تو
كي بود كه از گونه هايت لب نگاري كرد
رد مرا زد پاي چشمان سياه تو
يا اتفاقي ناگزير افتاده بود آن شب
تا من بماند پاي چشمان سياه تو
...
نوشته صفحه هشت كتاب بابا آب
بخوان دوباره و بنويس: آب، بابا، آب
روان نويس سياه مرا ببر بنويس
كنار عكس پدر توي قاب : بابا آب
شبيه بستني تو كه بر زمين افتاد
لب پياده رو آفتاب بابا آب
درست حدس زدي دخترم پدر له شد
ميان ثانيه هاي مذاب، بابا آب
و تكه تكه شد افتاد روي دست زمين
دعاي مادر شد مستجاب بابا آب
شريف، نيك، گرامي، عزيز، عاليقدر
ز شرم اين همه عاليجناب، بابا آب
مرا ببخش اگر زود بغض من تركيد
كه زود ميشكند دل، حباب، بابا، آب
اين يادداشت رو قبلا نوشته بودم چون پاک شده تکرار ميکنم:
برای مهربانی خوابم نمی برد بی چشمهاش:
لالا كه اين براي(( تو خوابيدن)) من است
حالا پريدن از نفس بسته تن است
لالا كه تا هنوز بزرگي مهيمني
تهمينه آنچنان كه بزرگ تهمتن است
لا لا براي درد كه بيدار ميكشند
تا حسرت است تا شب و شام است تا زن است
تا ماتم تو دست گره خورده خداست
تا ماجراي من نرسيدن رسيدن است
خورشيد باز بر سرت آوار مي شود
فردا كه چشمهاي تماشات روشن است
...
برق چراغ چشماتو بگيرم
نميدونم چرا دلم گرفتهبا اينكه زندگي پر از اميده
نميدونم چرا تموم رنگا
پيش چشاي من سياه سفيده
هوا گرفته دروغ و دردهبايد بياي برام نفس بياري
بايد صداقتو روي پرايپرنده هاي بي قفس بياري
من تو رو ميشناسم تو مهربونيرها نميكني
من غريبو دوستنداري كه بشنوي هميشهصداي عاشقاي بي نصيبو
من تو رو ميشناسم تو نازنينيدوست نداري دلي شكسته باشه
پناه ميدي به اون مسافري كهسفير جاده باشه خسته باشه
زندگي روي شونه هام خرابه من كه دلم هميشه لرزه دارهاما از اين همه هجوم آوار
كسي نميرسه منو درآره
تا زندگي بوي خدا بگيرهيه روز ميريم به آسمون هفتم
گول ميماليم سر فرشته هارو با خوشه هاي بي گناه گندم يكي بگه چرا همه دروغنبگه چرا چرا دلا سياهه
تو خونه ها رو بهت جانمازاگرد و خاك گرفته گناهه
شايد يه روز تو يه هواي برفي يكي برات شعر منو بخونه ممكنه من كنار تو نباشمولي دوست دارم يادت بمونه
يادت باشه هوايي بود زمينيمسافر از غبار جاده اومد
تا چشماتو دو لحظه خوب ببينهنصف راهو خودش پياده اومد
كاشكي ميشد يه چيزي بيشتر از جون داشتم و ميشد پيش پات بريزم خدا كنه هميشه زنده باشيالهي قربونت برم عزيزمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
ميخوام هميشه آخرش تو باشي
... هرچه ميخواهي بپرس از چشمهاي من
هيچ چيزي از تو پنهان نيست (واي من)
هرچه دريا پشت چشمم مانده تا اندوه
مي خروشد موج و ميلرزد صداي من
كاش روزي بودنت را بشكند بغضم
تا ببيني آسمان را زير پاي من
بي تو اينجا زندگي يعني مرور مرگ
بي تو گُر مي گيرد آهنگ فناي من
اي تمام آنچه بايد باشد اماهست
كي به پايان مي رسد اين هاي هاي من
تا كدام اندوه غربت را بريزم اشك
تا كدامين جاده تاول سهم پاي من
هر طرف رفتم سياهي بود وحشت بود
تا طلوع چشمهايت روشناي من
حسرت تلخي مرا له ميكند در خويش
دستهايم را بگير اي آشناي من
هر چه ميخواهي از اين دنيا براي تو
جز گل مريم گل مريم براي من
چشمان بي قرار تو را گريه ميكنم
پاييز بي بهار تو را گريه ميكنم
مي آيم و به شوق سلامي شنيدني
پايان انتظار تو را گريه ميكنم
اندوه روي شانه من كوهسار شد
كوهم وآبشار تو را گريه ميكنم
يك روز هم از آنسوي اين كوه بي غروب
مي آيم و كنار تو را گريه ميكنم
زلفت سياه پوش عزاي دل من است
من زلف سوگوار تو را گريه ميكنم
آخر به جرم عشق تو بر دار ميشوم
مي ميرم و مزار تو را گريه ميكنم
مريم تمام زندگي من تويي هنوز
چشمان بي قرار تو را گريه ميكنم
اول براي اينكه تو باور كني سلام
شايد لبي به ديدن من تر كني سلام
مي آيم اي نياز من اي صبح بي غروب
چشم مرا به نور معطر كني سلام
تا هرچه هست فاصله هاي بريده را
درگير بالهاي كبوتر كني سلام
تو روشناي چشم سياه مني و من
يك گل كه سهم توست كه پر پر كني سلام
بنشين و هر چه خاطره داري مرور كن
شايد مرا به آينه باور كني سلام
شب سرزمين قشنگي است، جايي كه آدم نباشد
دلتنگ دنيا نباشي، جاي كسي كم نباشد
بنشينم و با تو چيزي از اين كه هستم بگويم
از عشق تنها من و تو حتي خدا هم نباشد
شعري بخوانم برايت از دوستت دارم از عشق
مثل زلال نگاهت شعري كه مبهم نباشد
دارم تمام خودم را گم ميكنم پيش پايت
اي كاش پاي وجودت من گم شوم كم نباشد
من اينطرف زار و خسته آن سو تو ناشاد و تنها
اي كاش اوضاع دنيا اينقدر درهم نباشد
اين شهر خاكستري رنگ اي كاش آتش بگيرد
شهري كه در باغ هايش يك شاخه مريم نباشد
آواره دامنه هاي جنوبي زاگرس
كه نيستي بداني تا الوند
رشته كوه باشد يا نباشد
رشته اي شده ام
***
عليصدر را به گواه بخواني
كه برگونه هات ميچكد اندوه سرد قنديلي
ثانيه بيشتر طول بكشد
فرقي نميكند اندوه چند هزار ساله قنديلي باشد
كه حالا چكيده باشد يا چند هزار سال
كه آواره
فرقي نميكند
دامنه هاي جنوبي زاگرس را
حالا چكيده باشد اشكي
يا بعد
تنها تو هستي كه نميداني
پيش از قنديل
ازچشمهاي من ميچكد
هاي هاي
ني ميزنم براي هرچه چوپان
براي بابا كه عرياني اش را
مسلسل زلف بر رو ريته ديري
ني ميزنم براي گله گله دلم كه تو نيستي
در دامنه هاي جنوبي زاگرس
حالا
بي ته آرام و عمر و زندگوني
خواب پريشاني غزلهام را ميسرايد
كه خسته باشم از من
كه تماشاي تو را پيش از نقش رستم
كه نيمه هاي شب بيايم گل بچينم
از آسمان آبي الوند يا دامنه هاي جنوبي زاگرس
...